تبليغاتX
برسد به دست آفتاب
ادبیات

 

 

 

 

 قرباني

 

 

ا لو سلام

شما قصر «آشور بني‌پال» را گرفته‌ايد

لطفن بعد از شنيدن صداي بوق

پيغام خود را بگذاريد

- سلام سرورم

خداي خدايان را

از طبقه‌‌ي اول آسمان ربوده‌اند

ميز صبحانه فرشتگان خالي است

و من فرشگاه كفش ملي‌ام


و از آنجا مي روم فرودگاه

روز خوش عزيزم!

زن گوشي را كه گذاشت

صداي جارچي بلند شد

- برويد كنار

فرعون بزرگ مي‌خواهند

نقش قرباني را

شخصاً بر عهده بگيرند

- گوسفند از فرط ذوق

چهره‌ي خود را

با درخت اشتباه گرفت –

- من آشور بني پال

عضو افتخاري القاعده

هواپيما را ربوده‌ام

و اگر خداي خدايان را پس ندهيد

مسافران را دق مرگ مي‌كنم

 ناگهان زن با شوق

رگهاي خود را در چاقو فرو كرد

تا خون ريخت زير پاي ابراهيم و

روي ميز صبحانه

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 9:45  توسط حبیب پیام  | 

(اتفاق)

 

به زنم گفتم اتفاق

 

 دارد می افتد از با لا

 

درست حالا که نمی توانیم

 

چیز تازه ای به مردن خود بیا موزیم

 

گفتم اکنون

 

لحظه ی پاک شدن لبخند از چهره ی من

 

اکنون

 

هشدار به نام قانون است

 

برای خوردن سیبی سرخ

 

برای برنده شدن در بانکی که ما را

 

به جهنم می فرستد

 

شب بود گفتم

 

ستاره بود

 

جنگ بود

 

جنگ را زنم در خانه به دنیا آورد

 

تا تکه های مفقوده ی سربازان

 

فرزندان من باشند

 

گفتم خدا خودش را روی مین انداخت

 

به زنم گفتم

 

وجای زمین در قفس خالی بود

 ***************************

   

               *  برای دکترحجت الله جانبی وزند گی *

 

میهمانی

 

ادای خورشید را درآوردم

به گمان صبح

به گمان گمان

برای نجات یافتن از خستگی

برای روح الهام

که از تصور شب چند آیینه جلو بود

با اندامی که برای امتحان

خط هیروگلیف شده بود و

نیل را درپیاله ریخت و

ریخت

دیگر زمین را به مادری قبول ندارم

و از ماه هم نیا مده ام که بگویم

فرض کنید حا لا یک روز قبل از خلقت آدم است

و ما فرشتگان را یک درمیان می شماریم

- شمارش معکوس در لحظه ی باز شدن شیر آب –

چه کسی چهره اش را به من قرض می دهد

تا بگویم آیا این پرنده

 آنقدر عمر می کند که قفس را

 برای ما بگذارد و برود

برود وبگذارد

آسمان فرو بریزد

روی اینهمه رویم نیست

من و امید خند ید یم

و نمی دانستیم

مثل دو مومیایی گیج

کفن هایمان را عوض کرده ایم

در جهنمی که بطور زنده پخش می شود    

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 1:9  توسط حبیب پیام  | 

 

 

 

 

 

زمين به فكر كسي نيست

توهم مي تواني

زندگي را نشنيده بگيري سارا

و همراه من و اين الهه‌ي هفت سر

بادبادك هواكني

عكسِ گاو توي قاب بادكرد

باد، باد

تا حاج خانم بگويد:

ديدي ليوان، دروغ از آب در آمد

 

تا "سپيده"

از كنار اور شليم و چند اسكناس هزار توماني

رد بشود، رد

و نوبت نرسد به باد

كه روي صفحه‌ي تسليت روزنامه بايستد

و به نام عشق

خطبه بخواند

افسوس روح ما

به زبان عبري هم

آدم نمي‌شود

و«سامان» كه عينكي خسته

براي ديدن اولين تمساح مادر

به سرش زده بود

ديوانه شد

بي‌اعتنا ارضِ موعود

به تو به من

 

 

 


+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 19:54  توسط حبیب پیام  | 

 

 

 

 

 

 

اگر نگفته بودم زمين همين يك دفعه است

آنوقت

كائنات زير پاي توكِش نمي‌آورد

و لنگ النگو بالا نبود

چرا الهه‌هاي آنزان

آدامس خروس نشان باد مي كنند؟!

باده؛

مستي يك عموميتي دارد اينجا

با اينهمه

اگر شراب به سزاي شب نرسيد

به من مربوط نيست

و تمام اين جريانات

زير سَرِ اين نخل است

كه بي‌موقع انا‌الحق گفت

در غوغاي علت و معلول

چشم تو به شدت اكتسابي است

بديهي نبود كه دستِ شب

براي دست بردن در چهره‌ي ما

باز است امّا

رو نيست

اينك؛

به پشت خوابيده شاهزاده‌اي شوشي

در پشه‌بندي مه‌آلود

روياي باغ معلق مي بيند

و با چند بسته قرص

برادر ناتني‌ام كوتير ناخونته‌ي اول-

دانايي جهان را مي جود

آخر سر

شيشه شيرِ جنيني ابدي

 

روي دستهاي زمين زنده است

امّا سلولهاي بنيادين

روي فركانس فانوس

فقط فحشت مي دهد مرگ

صبر داشته باش

چه مي گفتم؟!

بله

افلاطون اعتصاب قضا و قدر هم كه بگيرد

نوشابه‌ي خانواده

ديگر باب ذائقه‌ي زمين نيست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 21:49  توسط حبیب پیام  | 

 

گفتم كاش كسي بيايد و

 

روزگار اين چراغ را سياه كند

 

كاش ليوان هاي كريستال بگذارند

آ

ب خوش ازگلويمان پايين برود

 

ولي نرفت وباز

 

دلقك پير

ا

ز لابه لاي كلمات كتابي قطور

 

سرك كشيد

ـ

 چهره ات را به دست من بسپار !

 

دهان مردم شهر

 

باخميازه اي ابدي

 

كنار آمده اخوي

 

به نام خدا

 

ما يادگرفته ايم بازندگي

 

زير تيغ يك مغول

 

يا هنگام انفجار برج هاي تجارت جهاني

 

ديدار كنيم و نقطه

 

توحتا نمي تواني

 

چشم هاي خودت را بياد آوري

 

درجهان ، زندگي تنها چيزي نيست

 

كه فراموش...

 

يادش به خير

 

گفتم كاش

 

درگورها لا اقل

 

جايي براي عشق ورزيدن باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 20:13  توسط حبیب پیام  | 

چه شبهایی بود

شبهای آخرسال

که برای خریدن یک جفت جوراب

درآسمان و زمین

به رسالتی بی مرز برگزیده می شدیم و

خدا تنهایی اش را فقط

باتو درمیان می گذاشت

تادختران فراری نگویند

قسمتی از زیبایی خالق مارا

با خود به خیابان آورده اند

چیزی نگو

مثلن نگو من پیامبری هستم

که در آیینه یک قرن پیرتر شده است

واینکه چرا

روزنامه کیهان کله این پیرزن را بلعیده است

وچرا رنگ موهای خارجی

تنها یک لحظه مانده به سقوط

اثر میدهد

گیرم این مانتوبا عظمت ملکوت

بی ارتباط نباشد که نیست

باورکن

تامست چشم های توباشم

شرابی از روزاول خلقت نوشیده ام

- تاپایان شب تنها می توانیم

بازخم های خود دوست باشیم

وفرشتگانی که از بهشت گریخته اند

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 10:53  توسط حبیب پیام  |